
باز دیدمش ، چه زیبا و دلنشین بود
دلم براش لرزید. سر کوچه منتظرم بود.
یه دفعه بغضم ترکید.
رفتم جلوش زل زدم تو چشماش
سرشو گرفت پایین
اروم گفتم : سلام
این همه مدت کجا بودی؟ نمی دونی دلم واست تنگ می شه ؟
اصلآ ، پیشه خودت فکر کردی ، من منتظرم؟
هیچی نگفتی
سرتو بلند کردی
فقط نگام می کردی
اشک توی چشات شروع کرد به لرزیدن
دلم بیشتر گرفت گفتم : هیچکی منو دوس نداره ، حتی تو
بازم دلمو شکوندی ، بازم غصه ام دادی.
باز هیچی نگفتی
صورتت مچاله شد.
اشکه توی چشات شروع کرد به پایین اومدن
داد زدم : گریه نکن
ولی اشکات پشته سره هم میومدن پایین
بازم داد زدم: گریه نکن
یه دفعه زانوهات خم شد ، دستتو گرفتی جلو صورتت ، صدای گریه ات بالا اومد
نشستم جلوت ، دستاتو گرفتم
اروم گفتم: تورو خدا گریه نکن
ولی گریه ات تمومی نداشت
خیلی اروم گفتی: به خدا دوست دارم
وبعد دستاتو از دستم جدا کردی
بلند شدی و
با قدمهای لرزان از من دور شدی
خیره شده بودم به دیوار
و دیگه نمی دونم چی شد
فقط اینو می دونم
که
خیلی دوست دارم

[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:37 توسط دریا



